دنیای زامبی ها

زبان سوختۀ پدری

از وقتی شروع به صحبت به زبان سوختۀ پدر سرزمین کردند خدا روح خودشو  حرامشون کرد و روح که حرام باشه در چاله های جسمانی سقوط میکنه، کلامش متعفن می شه و هوای هر دل پاکی رو به گند میکشه. این کلمه ها فقط به درد بازی کردن و بازی دادن این و اون می خورن. اینجور جاها آدمهائی که با خودشون تنها نیستن و روحشون جون داره و سقوط نکردن و گند به هستی خودشون نزدن، کم می آرن... خسته می شن... و بلاخره از خودشون و خدا بد میگن. چیکار کنن؟!! یاد نگرفتن که دلشونو خوش بکنن به تعفّن های خیابانی... به ازادی در قفس بزرگ دشمناشون... و خیره بشن تو سیاهی چشم هائی که مستقیم به دوزخ می رسن.

منم کم آوردم ...

دست روحمو  می گیرم و میام همین جائی که هستم. یعنی پشت  همین دری که میشه به روی زامبی ها بست، به روی دشمن ها، به روی دوست های دشمن تر...  همۀ مثل من ها، آخرش همین کارو می کنن. با روحمون از دست زامبی ها فرار می کنیم میایم قفس آشنای خودمون... می آیم که بتونیم به زبان مادری در زمینی که سرزمین مادری نیست، با روحمون درددل کنیم... شاید یه فراری دیگه هم مثل من داره به خاطرات گرم یه روز زمستانی فکر میکنه  و با روحش داره درددل میکنه. 16/8/92

۱۳٩٢/۸/۱٦٧:٥٩ ‎ب.ظبه قلم: aria ™            نظرات ()