عاشق بارانم

«عاشق بارانم »

حال دل من امروزها شبیه سالن سینما می ماند با صندلی های خالی که اگر کسی هم باشد نفرین از روزگار و روزها را با خود همراه آورده است. نمیدانم اگر عاشق باران نبودم  این نمایش تکراری بدل از زندگی را چگونه می توانستم تاب بیاورم.! هر وقت که ببارد من زمین گیر هم که باشم برمی خیزم امّا وقتی که نیست  زندگی نامه ام می شود غرق شدن در خستگی ها و این همه دستهای بی ریشه که فریبم میدهند به نجات...

انگار دارم رد پاهای پیش روی خودم را گم میکنم  و گاهی در اطاعت تردید می کنم...! نمیدانم چرا خدای نادیدنی سالهاست کمر همّت به زجر روحانی من بسته و نمیدانم چرا ویروس هایش مقدر می شوند مادرها را بکشند و دردهائی که سزاوار می شوند فقط و فقط برای آنانکه صادقانه فریب می خورند و فریب نمیدهند.

"دردِ آشنای دست های خالی و روح معلول شدۀ اشرف مخلوق ها... "

گناه می کنم و گاهی در باور تقدیرهای آرامبخش تردید می کنم و فراموشم می شود که وقت تهی دستی و تهی مغزی ، باور تقدیر، هرجور بودنی را پذیرفتنی می کند. با این روح معلول نمیدانم اگر عاشق باران نبودم با این  باورها و تردیدها چگونه باید سر می کردم...!؟

/ 1 نظر / 6 بازدید