نبض احساس

تا کسی عاشق نباشد پیامبر نمی شود. نشان به همان عشق بی حدّ پنج پیام آورش که عشق به معبود آنها را عاشقتر کرده بود به رستگاری بعد از آخرین حدّ رنج.

یکی هست که چشمانش  پیام آور الهۀ عشق شده هست که رگ و ریشۀ مرا پیوند دهد با رگ و قلب خویش تا آنچنان شود که او بخواهد و من نتوانم که نخواهم. هزار بند به پا دارد که نتواند راه خود را برود امّا می تواند مرا در امتداد نگاه جا مانده اش راهی کند . بی شک خود نمیداند که امتداد چشمانش ، داور و داروغه، دیوارهای بلند ممنوعه، تیغ های زهر آلود و اشاره های گمراه کننده دارد و نمیداند اگر نداند و چشمانش را ببندد منم که نابینا می شوم  و در برهوت شب زده ، ردّ گم کرده می مانم .

تا هست چون فدائیان الموت، باید که با چنگ و دندان از دیوارهای ممنوعه بالا بروم و چون صوفیان قونیه با زخم تیغ ها ی مسموم شیدائی کنم تا  همچون مسیح تنم را به صلیب داور و داروغه بسپارم و آنگاه،  آنجا در لحظۀِ موعودِ پیوستنم. 4/25/

/ 3 نظر / 17 بازدید
سرای بی کسی

[گل][گل][گل].

!

بارهامیخونمش بسیارزیباوپراحساس نوشتین واقعا لذت میبرم ممنون.

اکنون ایستادهایم در بالا ترین قله احساس و چشم دوخته ایم به افق ها ی روشن انتظار تا به باور برسانیم تمامی ایمان خویش را به عشق و ازنسیم مدد میجوییم تا هرلحظه برساند رایحه آرم بخش عشق را به مشام ره گم کرده گان کوی وصال تا در برهوت شب زده رد گم کرده نمانند.