دنیای سیاه

دنیای سیاه من

کاش از دیگران یک نفر، فقط یک نفر پیدا میشد که مرا دوست میداشت نه خود را در من ..تا مرا هم این حس انباشته نمی کشت. اما  با آنهمه که گذرگاهشان من بودم این یکی پیدا نشد تا در آن چشم به راهی، من نابینا شدم... حالا دیگر تردیدی نمانده آنها  که در خود خواهی آمیخته به گمراهیشان گیر افتاده اند و بصیرت چشمانشان  را با دست های خود  کور کرده اند  هنوز هم نمی فهمند با این چشمان کور نادیده ها را نمی توان عاشق شد که عاشقانه ها در ژرفای اندیشه های مهربان ومعنویست. برای همین است که هرجا باشند جز خود را نمی بینند و تمام داشته هایشان از خود خیلی کوچک و تنهایشان فراتر نمی رود...

مصطرب می شوم  از اینکه من باشم و دنیا هم ، اما من چشم دیدنش را نداشته باشم. برای من دنیا از اینجا به بعد سیاه می شود و حالا احساس میکنم من در آغاز این راهم. راهی که در انتظار نافرجام من ساخته شد و من در ابتدای بیهوده پیمودنش،بعد از آنکه تمام  تعصّب و تعهّد من به پای خود خواهی دیگران و حتّا خودم  ریخته شد. حالا برای من چه فرقی دارد امروز و فردا وقتی که هر لحظه ای که من در آن باشم سرانجام من است.

/ 8 نظر / 9 بازدید
کلاغ خانوم

درود در این روز ابری به وبلاگ من دعوتید با پگاهنامه به روزم [گل]

سلام دوست من

سلام از وبلاگت مشخصه پتانسیل خوبی برای وبلاگ نویسی داری به وبلاگت سر زدم تو هم به من سر بزن و حتما آدرس را ثبت کن تا آدرست را داشته باشم بهت بازم سر بزنم به امید دیدار سارا رضایی

سرای بی کسی

[گل][گل][گل].

خضریان

[گل]خواندمتان.

سرای بی کسی

اندیشه های والایت را عاشقانه دوست می دارم .هنوز که هنور است ترا سرمشق عشق به زندگی برای آسایش دیگران دردفتر چه خاطراتم نوشته ام .فکر میکنم احساسم همیشه نسبت بهم دروغ نمی گوید .از زندگی رنجیده خاطر میشوی اما شکست را در تو راهی نیست .چه تو بجز خدمت به خلق خدا چیز مادی را طالب نستی .

are

سها کوچولو

سلام چه زیبا مینگارد این دل نوشته ها از دلت ممنونم