یکی بود یکی نبود

" یکی بود و یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود" یکی نبود بدونه وقتی همیشه یکی از دو نفر هست چطوری میتونه خدا تنها باشه؟. باورم نمی شه سالهای کودکیم به انتظار  جواب همین سئوال گذشت و کسی پاسخ نداشت.

اگرچه  دیر  امّا حالا  میفهمم. فقط  باید از هفت خان  عاشقی سیاوش  عبور میکردم و تائیس و ونوس را فراموش میکردم و چشم میدوختم به چشم های منتظر تا  عشق را با  خدا اشتباه نگیرم . تا بفهمم عشق به دنیا می آید و می میرد. اما همین که باشد از آدمی انسان دیگری می سازد

و هستند آدم هائی که از جنس نورند و لحظه هاشان متفاوت از لحظه های دنیاست. هر کسی که سر سوزن احساسی داشته باشد می تواند با فوران حرارت عشق از دریچۀ چشمانشان سرمای زمستان را حریف شود. اینها همان عاشقان گم کرده معشوق هستند که هنوز به جانشینی خدا بجای معشوق رضایت نداده اند. کلامشان را که بشنوی انگار معشوقشان را میبینی.بدون آنکه بفهمی کدامشان هست و کدام نیست. این محو در همدیگر شدن، خدا را بی کس میکند. خدا می ماند و هیچ کس. وقتی قصه، قصه عاشقانه باشد " یکی  و بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود" خود ابتدا و انتهای همۀ داستانهای عاشقانۀ بلند دنیا می شود. 4/14/

/ 4 نظر / 20 بازدید
!

چقدرزیباوعاشقانه معشوقت روتوصیف کردی.درعشق ورزیدن هیچ وقت دیر نیست .با هات موافقم خیلی زیبازمستان روکنارزدی حرارت عشق کوه یخ وهرزمستانی رو اب میکنه.

[لبخند]

این شد دیزاین خوب .قبلی چی بود .با نوشته هات که یکی می شد احساس خود کشی به ادم دست می داد.الحمد الله بالاخره یکی پیدا شد این احساس مردگی را از شما بگیرد . خداراشکر . خدا کنه واقعی باشه نه به اصرار نظر دهنده هات تظاهر کنی به اینکه حالت بهتره .

می دونی چرا یکی بود یکی نبود ؟ چون زمانی که به زمین تبعید شدند . همون لحظه هبوتشون همدیگه رو گم کردند .نمی دونم که چطور شد که پای رفتن وجستجو رو از یکی گرفتن موند همون جای که حالا خونش شده بود و دل بست به بصریت چشماش و ندای قلبش که هر از راه رسیده ای نتونه خودشو جای گم شدش جابزنه . توی یه شب مهتابی وقتی قرص ماه کامل بود رو به اسمون کرده و توی نجوا های عاشقونش با خدا دلشو به امانت سپرد به معبودش تا به وقتش بکر و دست نخورده بسپره به گمشدش این شد که دیگه غیر از خدا هیچ کس نبود. چشماش که دریچه قلبش بود و حکایت از دل مهربون و دریایش میکرد. حالا به زمین دوخته شده بود که هیچ آدمه بی ربطی رو به وسوسه نیا ندازه . خیلی ها علت تنهایش رو درد خودپرستی میدونستند . غافل از اینکه فقط خود او بود که می دانست معلوم نیست گم شدش کجای این دنیا را ه را اشتباه رفته یا گرفتار کدوم سراب و سرنوشت تلخی شده که پایان نداره قصه این گم گشتگی