ساده ترین خدای من

ساده ترین خدای من

 

چه می‌دانم چرا؟ وقتی می‌بینمت اسیر بی‌ارادة صفای تو می‌شوم. صورتت می‌درخشد. مهربانیت مثل خداست و چشمانت مثل خورشید و وجودت یکپارچه بی‌ریائی را داد می‌زند. چه لذتی بردم دیدم دستانت با همه دستها تفاوت داشت. دستانت سفید بود. من بودم که فهمیدم، نان می‌پزی. دیگران کورتر از دیگرانند، در کشف معنویّت دستها. دست تو بوی برکت می‌دهد. در لحظة سرریزی حسّ معنوی، تنها خدا با تو برابری می‌کند. چهرة تو و نقشی که روزگار بر آن زده، ذهن مرا به سوی طبیعت دست نخورده می‌کشاند. بنوعی جذّابیّتهای گمشده را می‌توان در ریز نقشهای چهر‌ات پیدا کرد. خشونتِ محیط، پیداست به دست تو رام شده و آزارت نمی‌دهد و تو حرف می‌زنی، از خاکی می‌گوئی که داغ عقیمی بر سینه دارد و از چشمه‌هائی که دیگر حسودند و ازسبزینگی که در غربت دیار خود، مظلومانه جان سپرده است. از درد می‌گفتی و انگار نمی‌دانستی ما غارتگران، از رحمت الهی سهمی نداریم. به من دو بره سفید و زیبا را نشان می‌دادی که فلج شده‌اند. من معاینه کردم و امید بهبودی دادم.

رفتی و تخم مرغ آوردی. خواستم نگیرم امّا یکی را برداشتم تا از دست خدا، یادگاری لحظه‌ها را نگهداشته باشم.حیف این خدای بیابان نشین فرسوده بود.پیریش تقدیر بود امّا فرسودگیش ....!؟ چه می‌دانم؟   بندر عباس

/ 0 نظر / 8 بازدید